افسانه ی عشق
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
;کودکانه ، ساده و روستایی
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را میخواستم
آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت میخواستم
تو زیستن در لحظه ها را بیاموز ،
و از جمیع فرداها پیکر کینه توز بطالت را میافرین
مرگ سخن دیگریست ؛ مرگ سخن ساده ایست
و من دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت
که چه سوگوارانه است تمام پایان ها
او هست و آسمان هم هنوز آبی است .....