قسمت دوم
شمع کرجی
او مانده و ظلمت و صدای دریا ، یک شعله ی افسرده بر او چشمک زن
چون نیست در آن شعله دوامی پیدا
حیران شده می جود به حسرت ناخن ، بد روی تر آیدش جهان پیش نظر
یک قایقی خیره ، هیکلی چیره و موج ، افتاده به مجمری قناویز کبود
هر چیز برفته و آمده یافته اوج ، جز مایه ی امید وی آنگونه که بود ،
وینگونه که این زمان در این حادثه هست
پس بر سر موج های دریای عبوس ، آن هیکل دیوانه ی هائل در بر
هر لحظه قرین یک خیال و افسوس ، اشکال هر اسناکش آید به نظر
آرام تر از نخست راند قایق
رنجه شودش دل از تکاپوی و تعصب ، هر دم تعبش به حال دیگر فکند
وند همه گیر و دار این شور و شغب او باز به بیمار غمش دست نزند
برگیردش ازمقر به سر پنجه ی سرد . نظاره کنان جای دگر جاش دهد
دو چشم بر او دوخته حیران گردد .
لیکن به هر آن گوشه که ماواش دهد ، آن شمع شود خموش و ویران گردد
محروم ز روشنی ست ، همچو دل من