نازنین من سفره ی دل را برایت پهن خواهم کرد
وحشت از سنگ است و سنگ انداز وگرنه من برای تو شعرهای ناب خواهم خواند
...
در اینجا وقت گل گفتن زمان گل شکفتن نیست
نهان در استین همسخن ماری درون هر سخن خاری ست
نازنین من در شگفتم از تو و این پاکی روشن شگفتی نیست ؟
که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید ؟
از اینجا تا مصیبت راه دوری نیست از اینجا تا مصیبت سنگ سنگش قصه ی تلخ جدایی ها
سر هر رهگذرش مرگ عشق و اشنایی هاست از اینجا تا حدیث مهربانی راه دشواری ست
بیابان تا بیابانش پر از درد است و حسرت
مرا سنگ صبوری نیست
سنگ صبور من باش نازنین من با تو هستم
شب من را روشنایی بخش و دریای نور من باش
ای خدا اخر چرا بیدل شدم؟
روز و شب را بی خبر غافل شدم عاقبت بندی به پای من بسته شد ره نهادم در رهی در گل شدم
دل را به دلداری سپردم بی وبا از جهان دل کندم و بیدل شدم
پا نهادم در رهی بی انتها سبز بودم _ کشت بی حاصل شدم خود ندانستم چه شد اخر مرا ؟
کین چنین بی هوده و باطل شدم من که اسان پا نهادم در رهش چون سوال و مسئله مشکل شدم
غم سرا پای وجودم را گرفتهمچو مرغی دل شده بیدل شدم
در سرم اندیشه ای جز او نبود ای خدا اخر چرا بیدل شدم