نه همین می رمد ان نوگل خندان از من می کشد خار در این بادیه دامان از من
با من ، امیزش او ، الفت موج است و کوتاه دم به دم با من و پیوسته گریزان از من
گرچه مورم ولی ان حوصله با خود دارم که ببخشم ، بود ارملک سلیمان از من
به تکلم ، به خموشی ، به تبسم ؛ به نگاه می توان برد به هر شیوه دل اسان از من
قمری ریخته بالم ، به پناه که روم ؟ تا به کی سرکشی ، ای سرو خرامان از من ؟
اشک بیهوده مریز این همه از دیده ، کلیم گرد غم را نتوان شست به طوفان از من