فدای هر دو چشمانت که نگاهی هم به ما کردی وجود خاکیم را با نگاهی ، کیمیا کردی
ندارم قابلت چیزی تن و جانم به قربانت همان جانی که خود با او نمی دانم چها کردی
رهایم کردی از عقل و از این وسواس و این غوغا شدم دیوا نه ی کویت
عجب شوری به پا کردی دو چشم خشکـــــسار من ، کز او اشکی نمی بارید
تو آن خشکیده را پیوند با آب بقا کردی عجب دردی به جانم بود و درمانش نمی جستم
فقط با یک نظر جانا تو دردم را دوا کردی چو کوه بیستون این سینه ی ما شد پر از فریاد
یقین دارم که قصری را تو در قلبم بنا کردی