هر چه خدا بخواهد....
و چه شیرین است نگاشتن از تو روی تخته سنگی بنام قلب ...
گفتن از تو
و در آغوشم ، بودن تو .... نجوای آتشین خفته ات را می شنوم
مدتهاست به ظاهر نشنیده ام
ولی باطنم از نفس هایت ، از ضربان قلبت غوغا میکند
....
نا خودآگاه به هر گوشه که خیره میشوم
هر لحظه ای که خلوت میکنم،تو را کنار خود می بینم
ولی باور داری چهره ات در خاطرم نمانده ؟
باور داری شبها، آرزو دارم از آرامش شب بهره برم
و تا سپیده ی صبح به تو بیندیشم
نا خود آگاه در خاطرم می آید که خدایا
مبادا روزهایم را شب و شبهایم را با خاطره اش به روز برسانم
و در آخر، یک آن موج ستم روزگار خاطراتم را در نوردد!!
همان بهتر که سر به بالین بگذارم و با کوشش زیاد ،
در مقابلم ،دنیایی پوچ و بی معنی ببینم که شاید خواب به سراغم آید....
میدانم که اگر چو گذشته،فقط یک شب را با تو سحر کنم،باز در دام خواهم افتاد
دامی نا خواسته از جانب تو مرا در بر گرفته
...
خود را آزموده ام برای بی تو بودن
برای غم،برای تنهایی .... چرا که شاید این تقدیر باشد
و با تو هم کلام می شوم: هر چه خدا بخواهد
....
دوســــتت دارم
فرشته ی میربونم s.d