بی گنه زنجیر بر پایم زدند وای از این زندان محنت بار من
وای از این چشمی که می کاود نهان روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در مینهد تا بشنود شاید آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چیست فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را درد گنگی در نگاهت خفته است
گاه می نالد به نزد دیگران کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من این زن افسرده مرموز نیست