من پریشان دیده می دوزم 
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست پیدا بر لب تبدار تو
من پریشان دیده می دوزم بر او بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست
همزبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه آزار خویش
از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه زنجیر نیست
آه اینست آنچه می جستی به شوق راز من راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود ذره ای سودای نام و آبرو
راز موجودی که دیگر هیچ نیست جز وجودی نفرت آور بهر توگر
آه نیست آنچه رنجم میدهد ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو