دل ز کف دادم بدین سودا که دلدارم تو باشی
سوختم از غم به امیدی که غمخوارم تو باشی
پرتو مه را ندادم راه کاشانه ی خود
تا در این ظلمت سرا شب تارم تو باشی
از تو ای رخشنده کوکب چشم ان دارم که هر شب
با همه دوری فروغ چشم بیمارم تو باشی
هستی خود را به یک لبخند شیرین می فروشم
خود پسندی بین که می خواهم خریدارم تو باشی
از بر من هر کجا خواهی برو ، آزادی ای دل
نمی خواهم گرفتارم تو باشی من گرفتارم 