به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد به راهم می نشیند، راه می بندد،
به رویم سرد می خندد، به کوه و دره می ریزد، طنین زهر خندش را
و بازش باز می گیرد دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خود آدمیخوار است ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهی می گیردم گه پیش می راند پیش می آیم
دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند