ای شب
هان ای شب وحشت انگیز! تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای بر کن ؛ یا پرده به روی خود فرو کش
یا بگذار تا بمیرم کز دیدن روزگار سیرم .
دیری هست که در زمانه ی دون از دیده همیشه اشکبارم ،
عمری به کدورت و الم رفت تا باقی عمر چون سپارم ؟
نه بخت بد مراست سامان وای شب ، نه تراست هیچ پایان .
چندین چه کنی مرا ستیزه بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من هر لحظه به یک ره و افسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
ســــرمایه ی درد و دشـــــــمن بخـــــت
ادامه دارد . . . .