قسمت اوّل
شمع کرجی
شب ، بر سر موج های در هم بر هم صیاد چو بیره کرجی می راند ،
شب می گذرد . در این میانه کم کم
شمه کرجی زکار در می ماند ، می کاهدش از روشنی زرد شده .
گویا حکاتی هست ان شمع خموش ، افسرده ز رنج و تن بپاشیده ز هم .
می اید از او صدای دلمرده به گوش و قامت یک خیال روشن شده خم ،
با ظلمت موج می زند حرف غمین ، صیاد در این دم زبجا مانده ی شمع بر گرد فتیله می گذارد دایم ؛
وز هر طرفش صاف کند ، سازد جمع ، انکه به مقرش نشاند قایم ، بندد به امیدی سوی او باز نگاه .
لیکن نگاه دیگر او ، خیره شده ، بر چهره ی دریاست کز ان نقطه ی دور ،
موجی به موج دیگر چیره شده ، می اید سراسیمه عبور
دنبال بسی جانوران بگریز . می بلعد هرچه را به راهش سنگین ، سنگین تر از ام دل اویز ،
داده به شب نهفته دست چرکین ، وندر همه طول و عرض دنیای ستیز ،
یک چیز به جای خود نمانده ی جوش .