اندوه
دلم دریاچهء اندوه و درده
نگاهم کوچه ای خاموش وسرده
ببین این لحظه های با تـــو بودن
به شهر کوچک قلبم چه کرده
از بچگی به من گفتند دوست بدار حالا که دیوانه وار او را دوست دارم به من میگویند فراموش کن
از من ای هستیه من دور مشو که مرا بی تـــو تمنائی نیست
بخدا غیر تـــو ای راحته جان در دلم بهر کسی جائی نیست
جز تمنایه دو چشمه سیهت به دلم حسرته بینائی نیست
قطرهء اشکم و جز سینه تـــو منزلم در دل دریائی نیست
ار من پرسیدی من را بیشتر دوست داری یا زندگی را ؟
من گفتم زندگی و تـــو قهر کردی و رفتی ولی حیف نمیدانستی همه زندگیه من تـــو هستی